|
عیار زیرک، چالاک. حیله بازی، مکاری. جوانمردی. عیاری یکی از طرق تربیت قدیم بوده واز اواخر قرن دوم هجری دوجود داشته. و عیاران اصول و روشهای مخصوصی درزندگانی داشتهاند که بتدریج با تصوف آمیخته بصورت فتوت در آمدهاست. اصل جوانمردی سه چیز است: یکی آنچه بگویی بکنی، دوم آنکه راستی درقول و فعل نگاه دارید، سیم آنکه شکیب راکار بندی، زیرا که هر صفتی که تعلق دارد بجوان مردی در زیر این سه چیز است.( ویکیپدیا)
****************************** در قرون دوم وسوم هجری قمری،مردم ایران نخست در نهضت «خوارج» وسپس در جنبش عیاران در برابرحکام عرب ایستادگی نشان دادند.در آن عصر مردم،خصوصا جوانان وافرادپر جوش وخروش،دنبال مسلک ومرامی می گشتندکه همه جنبه های ملیت و میهن پرستی آنان رادر برداشته باشد.رسم عیاری می توانست به آرزوهای آنان تحقق بخشد.در همه شهرهای ایران دسته هایی پدید آمده بودندکه بعدا در تاریخ به نام «عیاران» خوانده شدند. اعضای این فرقه ، اغلب جزء طبقات پایین ومتوسط مردم بودندکه تحصیل معارفی نکرده بودند،اما روحیه ی همکاری و علاقمندی خاصی بین آنان وجودداشت که به پیشرفت کارها کمک بسیار می کرد .رشته ای که این گروه را به هم می پیوست ،محبت والفت وصداقت باهم دیگربود. این افرادازطبقات «لوطی ومشدی»شهرها بودند وکم کم راهنمایان وسرپرست هایی در شهر یافتند.جوانان و افرادورزش کارهر شهر که در میدان ها و مجامع به گوی زنی و بازی و دوندگی و سایرورزش هاــ خصوصا درایام بی کاری زمستان ــ می پرداختند،با این افراد آشنا می شدند و چون به اصول کار آنان ــ که راز نگه داری وفتوت وجوان مردی وراستی و پاکی بود ــ پی می بردند،طبعا به شرکت در مجامع آنان رغبت می یافتند.کم کم دامنه این مجامع در شهرها توسعه یافت وچنان شد که گاه گاه سردسته های آنان مورد اعتلای حکام و ولات قرار می گرفتند... شعار عیاران این بود:«من مردی ناداشت (فقیر) عیار پیشه ام ،اگر نانی یابم بخورم واگر نه می گردم وخدمت عیاران وجوان مردان می کنم.وکاری اگرمی کنم،آنرا برای نام می کنم نه از برای نان،واین کار که می کنم از برای آن می کنم که مرا نامی باشد.» جوانمردان و عیاران از دروغ ودروغگو بی زاربودند و دروغگورا به مجازات های سخت محکوم می کردند. داخل شدن در مجامع عیاران شرایط اخلاقی خاصی داشت.هر تازه واردی از سر صدق باالفاظی بسیار موثر مراسم تحلیف به جای اورد و بگوید:«سوگند به یزدان دادار کردگار، و به نور و نار و مهر،وبه نان ونمک مردان،و به نصیحت جوان مردان،...» حق نان ونمک اصل دیگر مرام عیاران، آن بود که : «در آن سفره که نان ونمک خورده باشند،بد نکند.»عجیب این است که هنوز هم دزدان و راهزنان نواحی جنوب وقتی قافله ای را زدند،باز حاضر نیستند لقمه ای بخورند ولو اینکه گرسنه باشند،واین برای این است که نمک گیر قافله نشوندواگر احیانا یک از این راهزنان اشتباها لقمه ای نان با غذای نمک دار از اهل قافله خورد،اثاثیه را باز پس می دهند. نان ونمک امروز در میان ایلات و عشایردر حکم هم قسم شدن و عهد بستن به خیانت نکردن است:واین همان رسم عیاران است که از قرن ها پیش باقی مانده است. برخلاف انچه در بعض از تواریخ اشاره شده است،این عیاران مردمی راهزن و خطرناک نبوده اند،بلکه تشکیلات دقیق پنهانی داشته اندکه با گرد آوردن جوانان غیوروفداکار ووفادار،بسیاری از مظالم راجلو می گرفتند... آسایش خویش وبلای خلق روا نیست اصل دیگر مرام عیاران این بود که «در جوان مردی روانیست که قومی در بلا رها کنیم و خود بیرون رویم »اصول تربیتی آنان چنین بود ،چون در خود اراده و قدرت خلاقه به حد کمال یافته بودند،ناجوان مردی می دانستند که کار خلافی انجام دهند و گناه آن را به گردن دیگری بیاندازند. با دوست دوست ،با دشمن دشمن ماده ی دیگر مرام نامه ی عیاران می گفت:«آنان که برای ما جان فدا کرده اند،تا جان داریم با ایشان خواهیم بودن» «عیاران از جوان مردی امانت داری به کمال داشتند:واگر کسی را کاری بدیشان می افتاد،منت برجان داشتندو بدو یار بودند:واگرکسی در زینهار می آمدبه جان ،او را از دست نمی دادند.»و می گفتند:«جوان مرد آن است که غدر نکندوبا دوست دوست باشد و با دشمن دشمن». فرق میان جوانمردی ونا جوانمردی اگر کسی به اینان پناه می آورد ،هرگز آن پناه آورنده را تسلیم دشمن نمی کردند.رازداری شعار اصلی آنان بود.البته یکی از اصول مهم جوانمردی راستگویی و درستی بود:ولی پناه دادن مخلوق ازان هم بیشتر اهمیت داشت.آنان معتقد بودندکه هر کس «هم چنان که راست می گوید،راست شنود»وبرای این که این اصل بااصل دیگر ــ که یاری بیچاره گان باشد ــ تعارضی نداشته باشد،گاه انان رفتارهایی داشتند که واقعا قابل توجه است. (محمد ابراهیم باستانی پاریزی / جنبش ملی و اجتماعی عیاران / ماهنامه حافظ / مرداد1383 ) + نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 18:18 توسط فاطمه حسینی |
قانون علت و معلول قانون ذهن قانون عنیت یافتن ذهنیات قانون رابطه مستقیم قانون باور قانون ارزش ها قانون انگیزه قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه قانون انتظارات قانون تمرکز قانون عادت قانون جذب قانون انتخاب قانون تفکر مثبت قانون تغییر قانون کنترل قانون مسئولیت قانون پاداش قانون خدمت قانون تاثیر تلاش + نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386 22:42 توسط فاطمه حسینی |
گرگی میان گله رها شد چه ميكنی؟ گرقامت مقدس دلدادگان شکست
راحله یار
+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 16:44 توسط فاطمه حسینی |
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: + نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386 9:37 توسط فاطمه حسینی |
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 11:30 توسط فاطمه حسینی |
مکتب های روانشناسی ، گاه و بی گاه ، تحت تاثیر ، وقایع اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و حتی فرهنگی ، زمان خود قرار گرفته اند . مکتب معنا درمانی در این اصل مستثنی نبوده و بدون شک ، یکی از مکتب هایی است که شاید ، عامل بوجود آورنده آن از دل وقایع سیاسی زمان خود نشات گرفته است . فرانکل در دوران سیاه جنگ جهانی که کمتر کسی می شد در آن روزنه ای یافت ، دریچه ای به سمت فردا باز می کند. تا آیندگان بدانند که نور همیشه در دل ظلمت معنا می یابد. «انسان در جستجوی معنی » نوشته ویکتور فرانکل ترجمه نهضت صالحیان،مهین میلانی + نوشته شده در جمعه 14 دی1386 8:57 توسط فاطمه حسینی |
خداوندا! اگرروزی از عرشت به زیر آیی غرورت را برای لقمه ای نان بریزی به پای نامردان زمین وآسمانت را کفر می گویی!! و... + نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 19:2 توسط فاطمه حسینی |
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است. و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟ اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"! اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود! سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا. و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست – به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ. و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند. در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است! اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم! در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود : "ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"! مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟ ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم. دشواري "انتخاب"! کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟ انتخاب کن! ابراهيم. در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ... اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟ اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند! "اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد. اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد، "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"! اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است. روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر. ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد! ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد. "اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟ اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد. "ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر. ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم! و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل! کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار... ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض! اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"! ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند! ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست! اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري! پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک! آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک! -"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."! اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند! اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد: -"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"! ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است! پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند! مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند. زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد! آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما... آخ! اين کارد! اين کارد... نمي برد! آزار مي دهد، اين چه شکنجه ي بي رحمي است! کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد! همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد، که ناگهان، گوسفندي! و پيامي که: " اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"! الله اکبر! يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد! که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي! موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند. منبع:www2.irib.ir + نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 20:9 توسط فاطمه حسینی |
یلدا نخستین شب زمستان و شب آخر پاییز،بلندترین شب سال است،ایرانیان پیشینه درازش را به ایزد مهر “میترا” پیوند میزنند ، ایزدی که دارنده هزارچشم و هزارگوش، دارنده دشتهای فراخی است که از سنگ زاده میشوند. منبع :ایرنا + نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 10:40 توسط فاطمه حسینی |
در گذشته های دور،مجسمه ساز،نقاش وهنرمندی بودچنان چیره دست که هر گاه مجسمه ای می ساخت،به سختی می شد آن را از آدم واقعی تشخیص داد یعنی آنقدر زنده وطبیعی وشبیه... روزی طالع بینی به او گفت که ستاره عمرش به زودی خاموش می گردد،وحشت سراپای وجود آن مرد را فرا گرفت.او مثل هر انسانی می خواست از چنگال مرگ بگریزد،در این باره عمیقا فکر کردوبه این راه حل رسیدکه یازده مجسمه از خود بسازدونفس رادر سینه حبس کند.اوبه این ترتیب نقشه اش را عملی ساخت و روز موعود فرارسید.فرشته مرگ پاک گیج شده بودونمی توانست به چشمانش اعتماد کند.تا به حال چنین اتفاقی برای او نیفتاده بود!عجب اوضاع یچیده ای! همه می دانندکه خداوند هرگز دو آدم مشابه خلق نکرده ست.او همیشه موجودات بی همتایی می آفریند،اما حالا چه اتفاقی افتاده بود؟دوازده موجود دقیقا شبیه هم؟اکنون باید جان کدامیک از آنها را گرفت؟ان هم در حالی که فقط یکی باید جان بدهد... فرشته مرگ قادر به تصمیم گیری وانتخاب نبود.گیج ونگران وعصبی به نزد خداوند بازگشت وپرسید:"پروردگار! چه باید بکنم؟آنجا دقیقا دوازده نفرکاملا شبیه هم وجود دارندومن مامور به برگرداندن فقط یکی از آنها هستم.آخر چطور آن یکی را انتخاب کنم؟" خداوند خندید وفرشته مرگ را به سمت خود فرا خواند و دستور کار یعنی آن راز تشخیص واقعی از غیر واقعی را آرام نجوا کردوفرمود:"اکنون به آن اتاق کذایی بروو جملاتی را که بیان نمودم را بری هنرمندی که خود را لابه لای مجسمه ها پنهان نموده باز گوکن..." فرشته مرگ که هنوز نمی توانست حکمت کلمات الهی را دریابدبه اتاق مجسمه ها بازگشت و آنچه خداوند امر نموده بودرا باشگفت زدگی، بیان نمود...او گفت "ای هنرمند مجسمه ساز !اینجا همه چیز بی نقص است جز یک چیز ! شمادر عین شاهکار کم نظیری که خلق کرده ایدیک نکته را فراموش کرده اید،اینجا یک اشتباه وجوددارد..."ومجسمه ساز بینواکه یک لحظه فراموش کرده بود که باید پنهان بماند،از جا پرید وفریاد زد :"کدام اشتباه؟"وفرشته مرگ که حکمت الهی را درک کرده بود،گفت:"هنرمند نفس پرست !تو هنرمندی واقعی نیستی زیراکه از هنرت برای خودنمایی ونفس پرستی خود سود جسته ای واین هنر واقعی نیست. روح هنر هنگامی در اثر تو جاری می شودکه تو در هنرت محو شوی ودیگر از آن جدا نباشی .انسان هنرمند،نیروی ناشناخته ای راکه در درونش جاری می شود واو در اثر آن نیرو،اثرش را خلق کرده می شناسد واز اینرو حتی از امضا کردن اثرش نیز احساس گناه می کند. این تنها اشتباه تو بود که نتوانستی لابه لای مجسمه ها نفست را و"من"ات رافراموش کنی ...اکنون بیا که وقت رفتن است..." (گز |