تبليغاتX
راز

راز

عیار زیرک، چالاک. حیله بازی، مکاری. جوانمردی. عیاری یکی از طرق تربیت قدیم بوده واز اواخر قرن دوم هجری دوجود داشته. و عیاران اصول و روشهای مخصوصی درزندگانی داشته‌اند که بتدریج با تصوف آمیخته بصورت فتوت در آمده‌است. اصل جوانمردی سه چیز است: یکی آنچه بگویی بکنی، دوم آنکه راستی درقول و فعل نگاه دارید، سیم آنکه شکیب راکار بندی، زیرا که هر صفتی که تعلق دارد بجوان مردی در زیر این سه چیز است.( ویکیپدیا)

                       ******************************

در قرون دوم وسوم هجری قمری،مردم ایران نخست در نهضت «خوارج» وسپس در جنبش عیاران در برابرحکام عرب ایستادگی نشان دادند.در آن عصر مردم،خصوصا جوانان وافرادپر جوش وخروش،دنبال مسلک ومرامی می گشتندکه همه جنبه های ملیت و میهن پرستی آنان رادر برداشته باشد.رسم عیاری می توانست به آرزوهای آنان تحقق بخشد.در همه شهرهای ایران دسته هایی پدید آمده بودندکه بعدا در تاریخ به نام «عیاران» خوانده شدند.

اعضای این فرقه ، اغلب جزء طبقات پایین ومتوسط مردم بودندکه تحصیل معارفی نکرده بودند،اما روحیه ی همکاری و علاقمندی خاصی بین آنان وجودداشت که به پیشرفت کارها کمک بسیار می کرد .رشته ای که این گروه را به هم می پیوست ،محبت والفت وصداقت باهم دیگربود.

این افرادازطبقات «لوطی ومشدی»شهرها بودند وکم کم راهنمایان وسرپرست هایی در شهر یافتند.جوانان و افرادورزش کارهر شهر که در میدان ها و مجامع به گوی زنی و بازی و دوندگی و

سایرورزش هاــ خصوصا درایام بی کاری زمستان ــ می پرداختند،با این افراد آشنا می شدند و چون به اصول کار آنان ــ که راز نگه داری وفتوت وجوان مردی وراستی و پاکی بود ــ پی می بردند،طبعا به شرکت در مجامع آنان رغبت می یافتند.کم کم دامنه این مجامع در شهرها توسعه یافت وچنان شد که گاه گاه سردسته های آنان مورد اعتلای حکام و ولات قرار می گرفتند...

شعار عیاران این بود:«من مردی ناداشت (فقیر) عیار پیشه ام ،اگر نانی یابم بخورم واگر نه می گردم وخدمت عیاران وجوان مردان می کنم.وکاری اگرمی کنم،آنرا برای نام می کنم نه از برای نان،واین کار که می کنم از برای آن می کنم که مرا نامی باشد.»

جوانمردان و عیاران از دروغ ودروغگو بی زاربودند و دروغگورا به مجازات های سخت محکوم می کردند. داخل شدن در مجامع عیاران شرایط اخلاقی خاصی داشت.هر تازه واردی از سر صدق باالفاظی بسیار موثر مراسم تحلیف به جای اورد و بگوید:«سوگند به یزدان دادار کردگار، و به نور و نار و مهر،وبه نان ونمک مردان،و به نصیحت جوان مردان،...»

حق نان ونمک

اصل دیگر مرام عیاران، آن بود که :

«در آن سفره که نان ونمک خورده باشند،بد نکند.»عجیب این است که هنوز هم دزدان و راهزنان نواحی جنوب وقتی قافله ای را زدند،باز حاضر نیستند لقمه ای بخورند ولو اینکه گرسنه باشند،واین برای این است که نمک گیر قافله نشوندواگر احیانا یک از این راهزنان اشتباها لقمه ای نان با غذای نمک دار از اهل قافله خورد،اثاثیه را باز پس می دهند. نان ونمک امروز در میان  ایلات و عشایردر حکم هم قسم شدن و عهد بستن به خیانت نکردن است:واین همان رسم عیاران است که از قرن ها پیش باقی مانده است.

برخلاف انچه در بعض از تواریخ اشاره شده است،این عیاران مردمی راهزن و خطرناک نبوده اند،بلکه تشکیلات دقیق پنهانی داشته اندکه با گرد آوردن جوانان غیوروفداکار ووفادار،بسیاری از مظالم راجلو می گرفتند...

آسایش خویش وبلای خلق روا نیست

اصل دیگر مرام عیاران این بود که «در جوان مردی روانیست که قومی در بلا رها کنیم و خود بیرون رویم »اصول تربیتی آنان چنین بود ،چون در خود اراده و قدرت خلاقه به حد کمال یافته بودند،ناجوان مردی می دانستند که کار خلافی انجام دهند و گناه آن را به گردن دیگری بیاندازند.

با دوست دوست ،با دشمن دشمن

ماده ی دیگر مرام نامه ی عیاران می گفت:«آنان که برای ما جان فدا کرده اند،تا جان داریم با ایشان خواهیم بودن»

«عیاران از جوان مردی امانت داری به کمال داشتند:واگر کسی را کاری بدیشان می افتاد،منت برجان داشتندو بدو یار بودند:واگرکسی در زینهار می آمدبه جان ،او را از دست نمی دادند.»و می گفتند:«جوان مرد آن است که غدر نکندوبا دوست دوست باشد و با دشمن دشمن».

فرق میان جوانمردی ونا جوانمردی

اگر کسی به اینان پناه می آورد ،هرگز آن پناه آورنده را تسلیم دشمن نمی کردند.رازداری شعار اصلی آنان بود.البته یکی از اصول مهم جوانمردی راستگویی و درستی بود:ولی پناه دادن مخلوق ازان هم بیشتر اهمیت داشت.آنان معتقد بودندکه هر کس «هم چنان که راست می گوید،راست شنود»وبرای این که این اصل بااصل دیگر ــ که یاری بیچاره گان باشد ــ تعارضی نداشته باشد،گاه انان رفتارهایی داشتند که واقعا قابل توجه است.

(محمد ابراهیم باستانی پاریزی / جنبش ملی و اجتماعی عیاران / ماهنامه حافظ / مرداد1383 )

  


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 18:18 توسط فاطمه حسینی |


قانون علت و معلول
      هر چیز به دلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی ،
      علت یا علت های بخصوصی  وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته
      باشید . چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد.
      در زندگی هر کاری را بخواهید می توانید انجام دهید به شرط آنکه :
      یک : تصمیم بگیرید که دقیقا چه می خواهید
      دو - همان کاری را بکنید که کسانی که در این راه موفق شده اند انجام داده اند
      

      قانون ذهن
      همه علت و معلول ها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند . افکار
      شما آفریننده اند . شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره آن بیشتر فکر
      می کنید.
      همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره
      چیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید
      

      قانون عنیت یافتن ذهنیات
      دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار اصلی شما در زندگی این
      است که زندگی مورد علاقه خود را در درون خود خلق کنید .
      زندگی ایده آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا
      زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند حفظ کنید.
      

      قانون رابطه مستقیم
      زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست . بین طرز فکر و احساسات درونی
      شما از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی شما از طرف دیگر رابطه مستقیم وجود
      دارد.
      روابط اجتماعی ، وضعیت جسمانی ، شرایط مالی و موفقیت اجتماعی شما بازتاب
      دنیای درونی شماست
      

      قانون باور
      هر چیزی را  که  عمیقا باور داشته باشید برایتان به واقعیت بدل می شود . شما
      آنچه را می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان
      یک باور انتخاب کرده اید . پس باید :
      یک - باورهای محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید
      دو - آنها را از بین ببرید
      

      قانون ارزش ها
      نحوه عملکرد شما همیشه با زیر بنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است
      آنچه براستی ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند  ادعاهای
      شما نیست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و
      عصبانیت است.
      

      قانون انگیزه
      هر چه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی ، خواسته ها و غرایز شما
      سرچشمه می گیرد این کا ممکن است بصورت خود آگاه یا ناخودآگاه انجام شود
      رمز موفقیت دو چیز است
      یک - تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آنها
      دو - مشخص کردن انگیزه ها
      

      قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه
      ذهن ناخودآگاه شما موجب می شود همه گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام
      پذیرد که با تصویر ذهنی و باورهای زیر بنایی شما هماهنگ است.
      ذهن ناخودآگاه شما بسته به اینکه چگونه آن را برنامه ریزی کنید می تواند شما
      را به پیش ببرد و یا از پیشرفت باز دارد
      

      قانون انتظارات
      اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی را داشته باشید در جهان پیرامونتان
      امکان وقوع پیدا می کند.
      شما همیشه هماهنگ با انتظارات تان عمل می کنید و انتظارات شما بر رفتار و طرز
      برخورد اطرافیانتان تاثیر می گذرد
      

      قانون تمرکز
      هر چیزی که ذهن خود را به آن مشغول  سازید در زندگی واقعیت پیدا می کند .
      هر چیزی که روی آن تمرکز کنید و مرتبا به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل می
      گیرد و گسترش پیدا می کند . بنا براین باید فکر خود را بر چیزهایی متمرکز
      کنید که در زندگی واقعا طالب آن هستید
      

قانون عادت
      حداقل 95%از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است ، خواه عادت های مفید
      و خواه عادت های مضر .
      شما می توانید عادت هایی  را که موفقیت تان را تضمین می کند در خود پرورش
      دهید . به این صورت که تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتو ماتیک و غیر
      ارادی انجام نشوند تمرین و تکرار آگاهانه  و مدام آن را ادامه دهید
      

      قانون جذب
      شما مرتبا افکار ، ایده ها و موفقیت هایی را که با افکار غالب شما هماهنگ
      هستند به خود جذب می کنید ، خواه افکار منفی و خواه افکار مثبت.
      شما می توانید بهتر از این که هستید باشید ، ثروتمند تر از اکنون باشید و
      توانایی های بیشتری داشته باشید چون می توانید افکار غالب خود را تغییر دهید
      

      قانون انتخاب
      زندگی شما نتیجه انتخاب های شما تا این لحظه است.
      چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستید ، کنترل کامل زندگی تان و تمامی
      آنچه برایتان اتفاق می افتد در دست شماست.
      

      قانون تفکر مثبت
      برای موفقیت و شادی در تمام جنبه های زندگی تفکر مثبت امری ضروری است.
      شیوه تفکر شما نشان دهنده ارزش ها ، اعتقادات و انتظارات شماست .
      

      قانون تغییر
      تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روزافزون و تکنولوژی رو به پیشرفت
      هدایت می شود با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته در حال حرکت است.
      کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن.
      

      قانون کنترل
      این که تا چه حد در مورد خودتان مثبت فکر می کنید بستگی به این دارد که فکر
      می کنید تا چه حد زندگی تان را تحت کنترل دارید .
      سلامتی ، شادی و عملکرد عالی از طریق کنترل کامل افکار ، اعمال و شرایط
      پیرامون تان به وجود می آید.
      

      قانون مسئولیت
      هرجا که هستید و هر چه که هستید بخاطر آن است که خودتان اینطور خواسته اید.
      مسئولیت کامل آنچه که هستید ، آنچه که به دست آورده اید و آنچه که خواهید شد
      بر عهده خود شماست.
      

      قانون پاداش
      عالم در نظم و تعادل کامل به سر می برد . شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را
      می گیرید
      همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیرید . اگر از عالم بیشتر
      دریافت می کنید به این دلیل است که بیشتر می بخشید.
      

      قانون خدمت
      پاداش هایی که در زندگی می گیرید با میزان خدمت شما به دیگران رابطه مستقیم
      دارد.
      هر چه بیشتر برای بهبود زندگی و سعادت دیگران کار و مطالعه کنید و توانایی
      های خود را افزایش دهید ، در عرصه های مختلف زندگی خود نیز پیشرفت بیشتری به
      دست می آورید.
      

      قانون تاثیر تلاش
      همه امید ها ، رویاها ، هدف ها  و آرمان های شما در گرو سخت کوشی شماست .
      هر چه بیشتر تلاش کنید ، بخت و اقبال بهتری پیدا می کنید.
      هیچ راه میان بری وجود ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386 22:42 توسط فاطمه حسینی |


گرگی  میان گله رها شد چه ميكنی؟
دستت زدست دوست جدا شد چه ميكنی؟


وقتی کلید خانه دهد پاسبان به دزد
غارتگری به ميل و رضا شد چه می كنی؟


 
خفاش گرتلاوت خورشيد سر دهد
كرکس اگر به جای هما شد چه ميكنی؟

 

گرقامت  مقدس دلدادگان شکست
قتل وقتال عشق روا شد چه می كنی؟


خونت اگر حلال شمردند و ريختند
آتش زدند وعشق فناشد چه ميكنی؟


در قالب  كبوتر اگر جغد جا گرفت
فرضاَ اگر فرشته بلا شد چه ميكنی؟


بكشای لب كه دل زجفا پاره پاره شد
شيطان اگر به جای خدا شد چه می كنی؟

 

 

راحله یار

 

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 16:44 توسط فاطمه حسینی |


دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386 9:37 توسط فاطمه حسینی |



خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 11:30 توسط فاطمه حسینی |


مکتب های روانشناسی ، گاه و بی گاه ، تحت تاثیر ، وقایع اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و حتی فرهنگی ، زمان خود قرار گرفته اند . مکتب معنا درمانی در این اصل مستثنی نبوده و بدون شک ، یکی از مکتب هایی است که شاید ، عامل بوجود آورنده آن از دل وقایع سیاسی زمان خود نشات گرفته است . فرانکل در دوران سیاه جنگ جهانی که کمتر کسی می شد در آن روزنه ای یافت ، دریچه ای به سمت فردا باز می کند. تا آیندگان بدانند که نور همیشه در دل ظلمت معنا می یابد.
ویکتور فرانکل در سال 1905 در وین متولد شد . وی در سال 1930 موفق به دریافت درجه لیسانس پزشکی شد و در سال 1942 درجه PHD خود را از دانشگاه وین کسب کرد. فرانکل در سال 1942 یعنی درست در 37 سالگی ، سوار قطاری شد که آن را به سمت شمال شرق می برد : آشوویتس ! اردوگاه مرگی که ابزار نابودی 6 میلیون یهودی از جمله خانواده فرانکل را تهیه دیده بود . آشوویتس و داخاوا ، بوته آزمایش و محل تجربیات ارزنده ، ولی به شدت دردناک روانپزشکی بود که حرفه خودش را با گرایش روانکاوی آغاز کرد ولی از هستی گرایی جدا نبوده است . او کار روانپزشکی خود را تحت تاثیر فروید آغاز کرد. اما آنچه ذهن او را بارورتر کرد ، عبور از گذرگاه مرگ بود که خیلی ها در نیمه راهش جان باختند، قبل از کسب تجربه تلخ اردوگاه اجباری نازی ها ،فرانکل از لوگوتراپی (معنا درمانی ) استفاده کرده بود . بعد ها آن میدان تجربی ، به مفاهیم لوگوتراپی (معنا درمانی ) معنای بیشتری داد . به نظر فرانکل ، زندانبان ها و مسئولین مخوف اردوگاههای کار اجباری ، در خلال رفتار وحشیانه و خشونت بار خود ، با پرداخت بهایی سنگین این حقیقت ارزنده را به ثبت رساندند :
"که انسان موجودی آزاد است که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود در برابر رنج ها و سختی های ناخواسته ولی پیش آمده و شرایط محیطی خود ، انتخاب می کند و هیچ کس جز خودش این قدرت را ندارد که این حق را از او بگیرد. "به نظر فرانکل آنچه انسان ها را از پا در می آورد ، رنج و مشکلات نامطلوب نیست ! بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است. او معتقد است که فقط در شادی و لذت نمی توان معنایی یافت . بلکه در رنج و مرگ هم می شد این معنا را یافت . نه فرانکل تنها روان درمان گر ، هستی گراست و نه لوگوتراپی تنها روش هستی درمانی است ،ولی به قول بیشتر دانشمندان به این دلیل حرف فرانکل ارزش شنیدن دارد که مفاهیم او در کوره تجربیات سخت آبدیده شده است. فرانکل ، روانکاری فروید را انکار نمی کند و نه با سایر روانپزشکان هستی گرا ، سرستیزه دارد . بلکه در مورد گرایش متعصب به هر مکتبی هشدار می دهد. او با این گفته ژان پل سارتر مخالف است که انسان سازنده محیط خویش است و طراح عنصر وجودی خود. به سخنی دیگر ، انسان ماهیت خود را آنچنان که هست و آنچه که باید بشود خود او جستجو نمی کند و معتقد است که هستی ، ساخته و پرداخته خود ما نیست بلکه باید آن را کشف کنیم . به نظر فرانکل مطالعه و بررسی ، سایکودینامیکی در اصل قادر است که نیروهای انگیزننده را در انسان کشف و آشکار کند. در حالیکه ارزش ها انسان را برنمی انگیزند و او را سوق نمی دهند، بلکه عاملی هست که انسان را به سوی خود می کشد و این حقیقت شاید پوشیده است که برای فرد همواره آزادی گزینش وجود دارد. آزادی در پذیرفتن یارد کردن این کشش ، آزادی در تحقق بخشیدن به معنای بالقوه درونی یا نادیده انگاشتن آن . وانگهی به نظر فرانکل این مساله را نیز باید کاملاً روشن کرد که چیزی در انسان به عنوان سائق اخلاقی یا حتی سائق مذهبی وجود ندارد. چیزی که قابل مقایسه با آنچه که ما به عنوان غرایز اصلی در انسان می شناسیم، باشد. انسان هرگز به سوی رفتار اخلاقی سوق داده نمی شود بلکه تصمیم می گیرد که اخلاقی رفتار کند او اینکار را برای ارضای سائق اخلاقی و یا آسودگی وجدان انجام نمی دهد ، بلکه بخاطر دلیل و علتی که به آن پای بند و معتقد است ، انجام می دهد.
خلاء وجودی ؛ معنا خواهی انسان ممکن است با ناکامی مواجه گردد که لوگوتراپی (معنا درمانی ) آن را ناکامی وجود می نامد. واژه وجود به سه صورت بکار برده می شود که عبارتند از :
1- خود وجود 2- معنای وجود 3- کوشش برای یافتن معنای واقعی در زندگی شخصی ، که همان معنا خواهی است . ناکامی وجودی می تواند سبب ظهور بیماری روانی شود برای اینگونه بیماری ها لوگوتراپی واژه نئوژنیک یا اندیشه زاد را بکار برده است که متفاوت از نوع دیگر معنی بیماریهای روانزاد است.
علت ایجاد و ظهور بیماریهای عصبی روانزاد ، تعارض و کشمکش بین سائق ها وغرایز نیست ، بلکه حاصل برخورد ارزشهاست و روش های رایج روان درمانی در درمان بیماریهای نئوژنیک ، موفق نیستند و باید به لوگوتراپی روی آورد. وجود تعارضی در فرد الزاماً دلیل بر نوروتیک بودن شخص نیست . تعارضات و تنش در حد متعادل ، عادی و نشانه سلامت است . همچنین درد و رنج ، هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشا بیماریهای عصبی است . این درد و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد. بویژه اگر این درد و رنج از ناکامی وجودی سرچشمه گرفته باشد. فرانکل به شدت انکار می کند که جستجوی انسان برای یافتن معنی وجودی خود و یا حتی تردید او در این باره نتیجه بیماری و یا موجب بیماری باشد. نگرانی انسان درباره ارزش زندگی و ارجی که به این مساله می نهد و حتی یاس و ناامیدی که از این راه

عاید او می شود یک پریشانی روانی می تواند باشد ولی به هیچ عنوان یک بیماری روانی نیست ! این وظیفه لوگوتراپی که شخصی را دریافتن معنا در زندگی ، اندیشه های پنهانی وجود و معنای نهفته آن یاری کند. لوگوتراپی در حد یک روش تحلیلی است و از این رو همانند روانکاوی عمل می کند . اگر چه لوگوتراپی در تلاش برای آشکار ساختن محتوای ناخودآگاه ، تلاش خود را به حقایق عزیزی محدود نمی کند ، بلکه به جنبه روانی از جمله معنی بالقوه وجودی انسان که می بایست تحقق پذیرد ، توجه دارد. او حرف نیچه را عنوان می کند که "کسی چرایی زندگی را یافته با هر چگونگی او خواهد ساخت ." در اردوگاه کار اجباری ، کسانی که تصور می کردند کار و وظیفه ای در انتظارشان هست ، شانس بیشتری برای زنده ماندن داشتند . در مورد خود فرانکل ، وقتی به اردوگاه برده شد ، دست نویس کتابی که برای چاپ آماده کرده بود ،از او گرفتند ، میل بی حد برای بازنویسی دوباره آن مطلب ، معنایی شد که سختی های اسارت را راحت تر تحمل کند. زمانی که در تب تیفوس می سوخت در تکه کاغذی یاداشت بر می داشت که اگر روزی آزاد شد ، بتواند کتاب را چاپ کند.
خلاء وجودی : یک پدیده بسیار گسترده است که حاصل دو عاملی که انسان در گذرگاه تاریخی خود برای رسیدن به مقام انسانیت از آن چشم پوشیده است :
1- بشر پس از تکامل وجدایی از حیوانات پست تر ، غرایز و سائق ها را که رفتار حیوانی او را جهت می بخشید و هدایت می کرد و ضمناً حافظ او نیز بود را از دست داد، انسان مجبور شد که فعادلانه به انتخاب آنچه انجام می دهد بپردازد. 2- آداب و سنن و ارزش های قالبی رفتار او را هدایت نمی کند . هر چه تاثیر دین و یا قراردادهای اجتماعی کاهش یابد ، انسان مسئول تر و تنهاتر می شود حالا دیگر غریزه ای به او نمی گوید که چه باید بکند و سنتی نمی گوید که چگونه باید رفتار کند و گاه حتی نمی داند که در آرزوی انجام چه کاری است . در عوض او یا در آرزوی انجام کاری است که دیگران می کنند که موجب همرنگی با جماعت است ، یا کاری را که دیگران از او می خواهند مطالبه می کند که این خود تن سپردن به دیکتاتوری و تبعیت مطلق است. خلا وجودی اغلب به شکل ملامت و بی حوصلگی پیوسته خود نمایی می کند. در واقع علت اصلی بی حوصلگی ، بیشتر از اضطراب و پریشانی مردم را راهی مطب روان پزشکان می کند. در مورد معنای زندگی ، بدون شک کسی نمی توان نسخه آماده شده ای را بپچید . زیرا معنای زندگی از فردی به فرد دیگر ، روز به روز ، ساعت به ساعت در حال تغییر است . هیچ معنای انتزاعی که انسان عمری را صرف یافتنش نماید ، وجود ندارد ، بلکه هر یک از ما دارای وظیفه و رسالتی ویژه در زندگی هستیم که می بایست آن را محقق کنیم . هر موقعیت از زندگی فرصتی طلایی است که به انسان امکان دست و پنجه نرم کردن می دهد . گره ای به دستش می دهد تا شانس گشودن آن را داشته باشد یعنی فرد نباید بپرسد که معنای زندگی او چیست ، بلکه باید بداند که خود او در برابر این پرسش قرار گرفته است و لوگوتراپی اصل و جوهر وجودی انسان را در پذیرفتن این مسئولیت می بیند . پذیرفتن مسئولیت امری ضروری است که لوگوتراپی قاطعانه بر آن تکیه دارد . روش درمانی در این جهت گام بر می دارد که چنان زندگی کن که لوگوتراپی بار دومی است که به دنیا آمده ای و اینک در حال انجام خطاهای هستی که در زندگی نخست مرتکب شده بودی . به نظر من هیچ قاعده کلی و شعاری بهتر از این نمی تواند احساس مسئولیت و حس وظیفه شناسی را در انسان بیدار کند . زیرا نخست وی را بر آن می دارد که تصور کند ، زمان حال، گذشته است و سپس بپذیرد که گذشته را هنوز هم می توان تغییر داد و اصلاح کرد. لوگوتراپیست ، کمتر از هر روان درمانگری ، معیارها و ارزش های خود را به بیمار تحمیل می کند و هرگز زیر بار این خواسته بیمار نمی رود که به جای آن داوری کند. کارش نه موعظه است و نه تدریس ! همان اندازه که از استدلال های منطقی دوری می کند. از پندهای اخلاقی هم فراریست . کار لوگوتراپیست بیشتر از اینکه شبیه نقاش باشد ، شبیه چشم پزشک است . زیرا نقاش سعی دارد تصویر جهانی را که می بیند به ما منتقل کند در حالیکه چشم پزشک می کوشد به ما امکان بیشتری دهد که جهان را آنگونه که هست ببینم ، نقش او ، وسعت بخشیدن به میدان دید بیمار است تا آنجا که معنی و ارزشها را در میدان دید وحیطه خودآگاه بیمار قرار دهد. بارها فرانکل بر این نکته تاکید می کند که معنی حقیقی زندگی در جهان پیرامون ماست نه در جهان درون ذهن و نمی بایست به جهان به عنوان نمودی از خود نگریست یا وسیله و هدفی که در خدمت شکوفایی و تحقق نفس است . زیرا در هر دو صورت تصوری که از جهان رسم می کنیم ناچیز و کم اهمیت جلوه می کند :
بنابر این لوگوتراپی معنای زندگی را به سه شیوه می توان کشف کرد :
1- با انجام کاری ارزشمند 2- با تجربه ارزشمند 3- با تحمل درد و رنج
یافتن معنای زندگی از راه تجربیات ارزشمند مثل برخورد با شگفتی های طبیعت ، فرهنگ و یا با درک فردی دیگر ، بوسیله عشق است . عشق تنها شیوه ای است که با آن می توان به اعماق وجود انسانی دیگر دست یافت . انسان وقتی با وضع اجتناب ناپذیر مواجه می شود یا با سرنوشتی تغییرناپذیر روبروست ، مثل بیماری درمان ناپذیری ، این فرصت را یافته که به عالی ترین ارزش ها و ژرف ترین معنای زندگی یعنی رنج کشیدن دست یابد . درد و رنج بهترین جلوه گاه ارزش وجودی انسان است.

- یکی از اصولی ترین اساس لوگوتراپی این است که انگیزه اصلی و هدف زندگی گریز ازدرد و رنج و لذت بردن نیست بلکه معنا جویی زندگی است . به همین دلیل انسانها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد با میل تحمل می کند. نیازی به یاد آوری نیست که رنج معنایی ندارد اگر ضرورتی نداشته باشد. وقتی بیماری با درمان ، رفع می شود ، نیازی به رنج کشیدن نیست در این زمنه دکتر ادیت و جولسون ؛ ضمن مقاله ای درباره لوگوتراپی می نویسند : "فلسفه کنونی ما درباره بهداشت روان بر این پایه است که مردم باید خوشحال باشند و غم و اندوه نشانه ناسازگاری و عدم تطابق با زندگیست . این اعتقادات باید خود را در برابر کسانی که درد و رنجی اجتناب ناپذیر دارند ، مسئول بداند .اما لوگوتراپی این ویژگی بیمار گونه حاکم بر فرهنگ امروزی را واژگون می کند تا کسانی که قابل درمان نیستند و رنج می برند فرصتی بیابد تا بجای اینکه از دردهایشان بنالند به آنها به ببالند."

«انسان در جستجوی معنی » نوشته ویکتور فرانکل ترجمه نهضت صالحیان،مهین میلانی


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 14 دی1386 8:57 توسط فاطمه حسینی |


خداوندا!

اگرروزی از عرشت به زیر آیی

غرورت را برای لقمه ای نان بریزی به پای نامردان

زمین وآسمانت را کفر می گویی!!

و...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 19:2 توسط فاطمه حسینی |


صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

 

دشواري "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

 "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بي رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.

منبع:www2.irib.ir
 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 20:9 توسط فاطمه حسینی |


یلدا نخستین شب زمستان و شب آخر پاییز،بلندترین شب سال است،ایرانیان پیشینه درازش را به ایزد مهر “میترا” پیوند می‌زنند ، ایزدی که دارنده هزارچشم و هزارگوش، دارنده دشت‌های فراخی است که از سنگ زاده می‌شوند.
شب یلدا، طولانی‌ترین شب سال ، شب زایش مهربانی است ، اجداد ما این شب را تا به صبح به جشن و پایکوبی به گرد آتش ، می‌پرداختند ، برخوانی الوان از میوه‌هایی چون هندوانه، خربزه، انار، سیب، خرمالو و به می‌نشستند. این میوه ها هریک بار معنایی نمادین با خود دارد، هندوانه که قاچ‌های مدور می‌خورد چون خورشید، یادآور گرمای تابستان و فرونشاندن عطش است. انار صندوقچه دانه‌های مروارید، سرخ که خود نماد تناسل نسل و زایش است و شب چره‌هایی که با شکستن آن شادی را با خود به همراه می‌آورد و دمی همه را از حرف زدن باز می‌دارد.
پایان فصل خزان و فرارسیدن سرما و دگرگونی رنگ زمین از زردی خزان به سفیدی عشق و محبت را ایرانیان از دیرباز در شبی بلند و مهربان گرامی می‌دارند.
جای جای ایران زمین به عنوان سرزمینی کهن با کوله‌باری مملو از آیین‌های هزاران ساله، ” یلدا ” بلندترین شب سال را به گونه‌ای خاص و برگرفته از آیین‌ها و سنت‌های بومی منطقه به صبح می‌رسانند.
آیین‌های شب یلدا گرچه در گذر ایام دستخوش تغییراتی شده اما همچنان در سنت‌های مناطق مختلف کشور مورد توجه قرار دارد.
هرچند که زندگی ماشینی و گرفتاری‌های روزمره ، موجب ایجاد فاصله میان مردم ایران با سنت‌ها و آیین‌های گذشته شده ، اما هنوز هم جلوه‌ها و نمادهای از سنت‌های ویژه‌ای از ایران باستان در ایامی مانند شب یلدا و نوروز به چشم می‌خورد.
نکته زیبا و بیادماندنی بلندترین شب سال در این است که همه ایرانیان اعم ازفارس،ترک،کرد،لر،بلوچ و عرب،شب یلدا را شب جشن،شادی، دور هم‌نشینی ، مهرورزی،دوستی و صداقت می‌دانند.
آنچه در این میان و برگزاری آیین‌های ویژه شب یلدا جالب است شباهت‌های جشن کریسمس به یلدا است، مورخان می‌گویند این جشن گرچه متعلق به مسیحیان است اما در اصل از ایران باستان و آیین”مهر”(میترائیسم) گرفته شده و به همین دلیل، با دی و شب یلدای ایرانی همزادی و اشتراکات فراوان دارد.
زمان “کریسمس” اکنون نیز میان شاخه‌های مختلف مسیحیت اعم از ارتدوکس ، کاتولیک و پروتستانها، متفاوت است و هریک، مبنایی را برای آن تعیین کرده‌اند گرچه همگی به سالروز تولد “مهر” (میترا) - خدای پاکی- در ایران باستان نزدیکند.
با یلدا واپسین ساعات خزان گذر می‌کند و صدای پای زمستان با سوزی سرد اما نوازشگر به گوش می‌رسد.خیانها شلوغ و پر رفت و آمد است انگار نفس گرم شب یلدا و دور هم نشستن، سوز سرما را از یاد برده‌است.
شب یلدا در خراسان به ” شب چله ” معروف و دارای پیشنیه دیرینه‌ای است و مردم دراین شب با شرکت در شب نشینی‌های طولانی و خوردن انواع میوه و تنقلات سعی در بهتر گذراندن طولانی‌ترین شب سال دارند.
مردم این منطقه برای استقبال نخستین روز از سردترین فصل سال تا آنجا که توان مالی دارند ، در خرید میوه‌های مخصوص شب یلدا مانند هندوانه ، انار و خربزه کوتاهی نمی‌کنند.
بردن هدیه به خانه عروس با عنوان ” شب چله‌ای ” از دیگر مراسم شب یلدا در استان خراسان به ویژه مناطق جنوبی این استان است.
در این شب برای دخترانی که به تازگی نامزد شده‌اند،ازسوی خانواده داماد، هدایایی فرستاده می‌شود و خانواده‌های عروس و داماد دور هم جمع می‌شوند.
در این شب افراد با جمع شدن در خانه بزرگ فامیل، خواندن شعر و داستان، خوردن شیرینی ، آجیل و انواع تنقلات، بلندترین شب سال تا پاسی از شب بیدار می‌مانند.
یکی از آیین‌های ویژه شب یلدا در استان خراسان جنوبی برگزاری مراسم “کف زدن” است.
در این مراسم ریشه گیاهی به نام چوبک را که در این دیار به “بیخ” مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام “تغار” می‌ریزند.
مردان و جوانان فامیل با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت انار به نام “دسته گز” مایع مزبور را آنقدر هم می‌زنند تا به صورت کف درآید و این کار باید در محیط سرد صورت گیرد تا مایع مزبور کف کند.
کف آماده شده با مخلوط کردن شیره شکر آماده خوردن شده و پس از تزیین با مغز گردو و پسته برای پذیرایی مهمانان برده می‌شود.
در این میان گروهی از جوانان قبل از شیرین کردن کف‌ها با پرتاب آن به سوی همدیگر و مالیدن کف به سر و صورت یکدیگر شادی و نشاط را به جمع مهمانان می‌افزایند.
اما در استان اصفهان نیز از قدیم‌الایام آیین‌های ویژه‌ای وجود داشته که کم و بیش هنوز هم ادامه دارد.به باور اصفهانی‌های قدیم ، زمستان به دو بخش “چله” و “چله‌کوچیکه” تقسیم می‌شد که موعد چله از اول دیماه تا ‪ ۱۰‬بهمن بود اما “چله کوچیکه” از دهم بهمن آغاز می‌شد و تا سی بهمن ادامه داشت.
البته آیین برگزاری شب چله در اصفهان به دو نام”چله زری” (ماده) و”عمو چله”(نر) تقسیم می‌شود زیرا از گذشته تاکنون همه موجودات و اشیاء را بر اساس جنس مذکر و مونث تقسیم می‌کردند.
اصفهانی‌ها دوشب را به عنوان شب چله برپا می‌کردند و آیین‌های مخصوص به این شب را به جا می‌آوردند.آیین شب چله در شهر اصفهان خانوادگی برگزار می‌شده است و خانواده‌های اصفهانی با پهن کردن سفره‌یی با عنوان ” سفره شب چله ” ، این شب را گرامی می‌داشتند.
هندوانه به‌عنوان نمادی کروی که برونش سبز و درونش قرمز است و سمبل خورشید محسوب می‌شود،به‌عنوان مهمترین میوه بر سر سفره چله قرار می‌گیرد.
از دیگر بخشهای این آیین در اصفهان قدیم پهن کردن تمام البسه و رخت خوابها در هوای آزاد بویژه در مقابل خورشید با هدف خوش آمدگویی به “عمو چله” و “چله زری” بوده است.
در استان کرمانشاه نیز که از شهرهای باستانی و کهن ایران زمین است ، شب یلدا از جایگاه ویژه‌ای در میان مردم برخوردار است و همواره با مراسم زیبا و با شکوهی همراه است. مردم استان کرمانشاه براساس آیینی کهن در این شب بیدار می‌مانند تا با شعر خواندن، قصه گفتن، فال حافظ گرفتن و آجیل خوردن با مادر جهان در زادن خورشید همراهی و همدردی کنند.
میوه‌هایی نیز دراین شب خورده می‌شود که به گونه‌ای نمادی از خورشید است مانند هندوانه سرخ، انار سرخ، سیب سرخ و یا لیموی زرد ، قصه‌هایی از عشق جاودانه شیرین و فرهاد، رستم و سهراب، حکایت حسین کرد شبستری و خواندن اشعار زیبا و دلنشین شامی کرمانشاهی در گذشته نقل مجالس شب یلدا در کرمانشاه بود.
آن روزها افراد فامیل بنا بر رسمی دیرینه به خانه بزرگترین فرد فامیل که معمولا پدر بزرگ و مادر بزرگ بودند می‌رفتند و باتکاندن برفهای زمستان از لباس هایشان در گرمای آرامش بخش کرسی فرو می‌رفتند.
افراد فامیل بر سر یک سفره باهم شام می‌خوردند و بر روی سفره مخصوص این شب خوردنیهای متنوعی چیده می‌شد.
خوردنی‌هایی از قبیل آجیل ، راحت الحلقوم، مشکل‌گشا، شیرینی محلی دست پخت مادر بزرگها به خصوص نان شیرینی معروف ” نان پنجره‌ای، کاک و نان برنجی “، و میوه‌هایی چون انار، سیب و هندوانه که نگین این سفره بود.
یکی از آداب زیبایی که شب یلدا در استان کرمانشاه وجود دارد گرفتن فال حافظ است که مردم با اعتقادات خاص خود رهنمودهایش را چراغ راه مشکلات خود در زندگی قرار می‌دهند.همچنین دختران دم بخت با این کار از باز شدن بخت خود در آن سال خبری می‌گرفتند.
مردم استان زاهدان نیز براساس یک سنت دیرینه در شب یلدا در خانه بزرگ قوم خویش گردهم می‌آیند و به قصه‌هایی که پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها برایشان نقل می‌کنند گوش می‌دهند.
برگزاری جشن‌ها و نشست‌های خانوادگی همراه‌باگروهی از اعتقادات اسطوره‌ای، شبی خاطره‌انگیزرابرای خانواده‌های زاهدانی به‌خصوص کودکان ونوجوانان فراهم می‌کند.
گفتن قصه ، گرفتن فال حافظ ، بازی‌های دسته‌جمعی نظیر گل یا پوچ و بیان لطیفه و خاطره رااز سرگرمی‌های شب یلدا در این منطقه عنوان کرد.
استان آذربایجان‌شرقی نیز به عنوان یکی از خطه‌های زرخیز ایران زمین برای زنده نگه داشتن این شب بیادماندنی برای خود آداب و رسوم ویژه‌ای دارند که به پاره‌ای از آنان اشاره می‌شود.
اکثر مردم آذربایجان در شب یلدا “چیلله قارپیزی” (هندوانه چله) می‌خورند و معتقدند باخوردن هندوانه، لرز و سوز سرما به تنشان تاثیر نداشته و اصلا سرمای زمستان را حس نمی‌کنند.
در بیشتر شهرها و روستاهای آذربایجان شرقی رسم بر این است که کسانی که نامزد هستند در دوران نامزدی در این شب برای نامزدهای خود ” خوانچه ” طبق می‌فرستند و اقوام در هر چه بهتربودن این خوانچه‌ها کمک می‌کنند.
محتویات خوانچه‌ها عبارتند از شیرینی ، پرتقال ، سیب ، انار، هندوانه ، آیینه و پارچه که با پولک و تور تزیین می‌شود.
هنگام غروب ،زنان فامیل هدایایی به رسم یاری به منزل داماد آورده و به جشن و پایکوبی می‌پردازند.
سپس طبق‌های آماده را بر سر افرادی که معین شده قرار داده و روانه خانه عروس می‌کنند و مادر عروس پس از تحویل طبق‌ها، هدایای مانند پول، شیرینی، جوراب و دستمال به آنها می‌دهد.
فردای این شب مادر دختر تمام طبق‌ها را در اتاق میهمان چیده و از زنان فامیل برای صرف میوه و شیرینی دعوت می‌کند.
همچنین علاوه بر فرستادن سهم چله برای نوعروس، در نخستین سال ازدواج زوج های تبریزی، پدر عروس قبل از غروب آفتاب سهم دختر و دامادش را که شامل هندوانه، میوه، آجیل، شیرینی، یک قواره پیراهنی باکفش و چادری روانه منزل آنها می‌کند.
در آذربایجان سابقا که ارتباطات به این آسانی نبود از اواخر تابستان مقدار زیادی هندوانه و خربزه در تور می‌گذاشتند و آن را از سقف آشپرخانه آویزان می‌کردند تادر هوای آزاد خراب نشود و یااینکه در کاه قرار می‌دادند.
هندوانه مهمترین خوراک شب چله مردم آذربایجان‌شرقی است.
اغلب مردم در این شب برنج، مرغ و آش شیر پخته و بعداز شام نیز از تنقلات موجود در منزل شامل قاورقا (گندم برشته با شاهدانه)آجیل،لبو، هویچ، حلوای گردو انواع میوه، خربزه، هندوانه و خشکبارهایی چون انگور، بادام و سنجد میل می‌کنند.
ریش‌سفید خانواده در حالیکه با چاقو هندوانه را می‌برد، می‌گوید قادا بلامیزی بو گئجه کسدوخ (بلایای خودمان را امروز بریدیم) در تبریز پوستهای میوه و اشغالها را درآب روان ریخته و این رفتار راخوب و خوش یمن می‌دانند.
بعد از خوردن تنقلات و میوه در سابق بزرگان خانواده به نقل حکایات و داستان‌هایی از حماسه‌های ملی این سرزمین نظیر، اصلی و کرم، بایاتی خواندن و ضرب‌المثل پرداخته و تا پاسی از شب به صحبت و گفت و گو مشغول می‌شوند.
زنان معمولا تا پایان چله کوچک خانه تکانی نمی‌کنند و اعتقاد دارند اگردر طول این دو چله کسی خانه تکانی کند، چله او را نفرین می‌کند و اگر چله کسی را نفرین کند به نکبت و بدبختی گرفتار می‌شود.
اما آیین شب یلدا در استان مرکزی از دیرباز در سه شب متوالی باعناوین شب ” چله‌بزرگه”، “چله وسطی” و” چله‌کوچیکه” برگزار می‌شده و خویشان و دوستان سفره‌ای از مهر را می‌گشودند و از هر دری سخنی می‌گفتند.
یکی‌ازآیین‌های ویژه یلدا، در استان مرکزی دیدار و بزرگان و سالخوردگان فامیل بوده‌است.
در شب‌های چله افراد فامیل در همایشی صمیمی دور کرسی چوبی جمع می‌شدند و به قصه‌های بزرگترها گوش می‌دادند.
زنان و دختران روستایی در گرگ و میش شب‌های چله در تکاپو و هیجانی خاص ملزومات غذا و تنقلات ویژه این شب را مهیا می‌کردند وبرای گذران ساعات خوش در کنار فامیل لحظه شماری می‌کردند.
آنان درسینی‌های قدیمی مسی درفضای دوده‌گرفته آشپزخانه‌های قدیمی، انواع میوه و تنقلات به ویژه هندوانه،انگور،تخمه و نخودچی کشمش، و خرما را مهیا می‌کردند.دراین شب استثنایی پس از صرف شام و خواندن دعای شکر درپای سفره، همگان در کنار هم،از شادی‌ها و غم‌ها، موفقیت‌ها ، اعتقادات، امیدها و بیم‌هاشان می‌گفتند.
بزرگترها و ریش سفیدان فامیل در این شب علاوه بر خواندن اشعار حافظ ، سعدی و فردوسی خاطرات و داستان‌های کهن ایران زمین را برای اعضای خانواده نقل می‌کردند.
در شب یلدا، بزرگترها با کودکان هم بازی می‌شدند،”پر یا پوچ”دزد بازی و مشاعره از جمله بازیهایی است که در شب چله در مناطق مختلف استان مرکزی با مشارکت همه اعضای خانواده رواج داشت.
این رسومات تا ‪ ۵۰‬سال پیش در شهر اراک و سایر مناطق استان مرکزی به شکلی فرا گیر وجود داشت اما اکنون به ندرت می‌توان چنین جلوه‌هایی را به چشم دید.
یلدای تهران قدیم نیز با میوه‌های تازه فصل پاییز ، میوه‌های خشک شده تابستان آجیل مخصوص ، شیرینی و هندوانه به صبح می‌رسید.
تهرانیان قدیم درهمه اعیاد خود سنت حسنه جمع شدن افراد خانواده در منزل بزرگتر خانواده را منظور می‌داشتند و همه فرزندان خانواده در منزل مادر و پدر جمع می‌شدند.
از سنن یلدای تهران ، صرف میوه‌های تابستانی از جمله هندوانه است که به دلیل نزدیکی این مراکز کشاورزی با تهران ، میوه هندوانه در خوراکی‌های شب یلدای تهرانیان قرار گرفته‌است.
آجیل شب یلدا نیز از دیگر مصروفات تهرانی‌ها است که ترکیب آن نشانی از اعتقاد و تجربه اهالی تهران قدیم به خواص گوناگون میوه‌های خشک شده است که با عنوان ” آخشیج “(تضادها)کاربرد داشته است.
ولی تهرانی‌ها شب یلدا را همه ساله جشن می‌گیرند تا سنت‌های زیبای قدیم در لابلای زندگی مدرنیته شهرنشینیشان حفظ شود.

منبع :ایرنا

 



+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 10:40 توسط فاطمه حسینی |


 

در گذشته های دور،مجسمه ساز،نقاش وهنرمندی بودچنان چیره دست که هر گاه مجسمه ای می ساخت،به سختی می شد آن را از آدم واقعی تشخیص داد یعنی آنقدر زنده وطبیعی وشبیه...

روزی طالع بینی به او گفت که ستاره عمرش به زودی خاموش می گردد،وحشت سراپای وجود آن مرد را فرا گرفت.او مثل هر انسانی می خواست از چنگال مرگ بگریزد،در این باره عمیقا فکر کردوبه این راه حل رسیدکه یازده مجسمه از خود بسازدونفس رادر سینه حبس کند.اوبه این ترتیب نقشه اش را عملی ساخت و روز موعود فرارسید.فرشته مرگ پاک گیج شده بودونمی توانست به چشمانش اعتماد کند.تا به حال چنین اتفاقی برای او نیفتاده بود!عجب اوضاع یچیده ای!

همه می دانندکه خداوند هرگز دو آدم مشابه خلق نکرده ست.او همیشه موجودات بی همتایی می آفریند،اما حالا چه اتفاقی افتاده بود؟دوازده موجود دقیقا شبیه هم؟اکنون باید جان کدامیک از آنها را گرفت؟ان هم در حالی که فقط یکی باید جان بدهد...

فرشته مرگ قادر به تصمیم گیری وانتخاب نبود.گیج ونگران وعصبی به نزد خداوند بازگشت وپرسید:"پروردگار! چه باید بکنم؟آنجا دقیقا دوازده نفرکاملا شبیه هم وجود دارندومن مامور به برگرداندن فقط یکی از آنها هستم.آخر چطور آن یکی را انتخاب کنم؟"

خداوند خندید وفرشته مرگ را به سمت خود فرا خواند و دستور کار یعنی آن راز تشخیص واقعی از غیر واقعی را آرام نجوا کردوفرمود:"اکنون به آن اتاق کذایی بروو جملاتی را که بیان نمودم را بری هنرمندی که خود را لابه لای مجسمه ها پنهان نموده باز گوکن..."

فرشته مرگ که هنوز نمی توانست حکمت کلمات الهی را دریابدبه اتاق مجسمه ها بازگشت و آنچه خداوند امر نموده بودرا باشگفت زدگی، بیان نمود...او گفت "ای هنرمند مجسمه ساز !اینجا همه چیز بی نقص است جز یک چیز !

شمادر عین شاهکار کم نظیری که خلق کرده ایدیک نکته را فراموش کرده اید،اینجا یک اشتباه وجوددارد..."ومجسمه ساز بینواکه یک لحظه فراموش کرده بود که باید پنهان بماند،از جا پرید وفریاد زد :"کدام اشتباه؟"وفرشته مرگ که حکمت الهی را درک کرده بود،گفت:"هنرمند نفس پرست !تو هنرمندی واقعی نیستی زیراکه از هنرت برای خودنمایی ونفس پرستی خود سود جسته ای واین هنر واقعی نیست.

روح هنر هنگامی  در اثر تو جاری می شودکه تو در هنرت محو شوی ودیگر از آن جدا نباشی .انسان هنرمند،نیروی ناشناخته ای راکه در درونش جاری می شود واو در اثر آن نیرو،اثرش را خلق کرده می شناسد واز اینرو حتی از امضا کردن اثرش نیز احساس گناه می کند.

این تنها اشتباه تو بود که نتوانستی لابه لای مجسمه ها نفست را و"من"ات رافراموش کنی ...اکنون بیا که وقت رفتن است..."

(گز